به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به كوي او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست ميدارم
ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يكي ابر سيه آمد كه روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:53  توسط اشنا
|
