تبليغاتX
دلشکسته -

دلشکسته

رانده شده

 

به مهتاب گفتم اي مهتاب

 

سر راهت به كوي او

 

سلام من رسان و گو

 

تو را من دوست ميدارم

 

ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد

 

يكي ابر سيه آمد كه روي ماه تابان را بپوشانيد

 

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت

 

بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:53  توسط اشنا   |